جنگ، انقلاب؛ نوشتن یا ننوشتن

مطالعه تأثیر جنگ در جامعه ادیبان (داستان نویسان و شاعران)، از نوع مطالعه جامعه شناختی ادبی نیست بلکه نوعی نگاه جامعه شناسانه به ادبیات است. جامعه شناسی ادبی را روشی مربوط به علم و ادبیات می­دانند و آن را علمِ تاریخی ـ جامعه­شناختی ادبیات تعریف می­کند.[1]

اما جامعه­شناسی ادبیات از نگاه اسکارپیت به مطالعه سه رأس نویسندگان، کتاب­ها و خوانندگان می­پردازد.[2]

جنگ، از آن روی که پدیده­ی نامنظم و بی­علت نیست، از آن روی که ویژگی­های اقتصادی مربوط به خود را دارد، از آن روی که آثار جمعیتی ویژه­ی به بار می­آورد، از آن روی که همواره پیامدهای روانی در جامعه می­گذارد، و از آن روی که در هر ملتی نشانی قومی به خود می­گیرد، تأثیری شگرف در آن سه رأس یاد شده از اسکارپیت می­گذارد.[3]

اریش کوهلر، در مقاله تزهایی درباره جامعه­شناسی ادبیات، جمله­ای(حقیقت اجتماعی در ادبیات، همانا صورت است) را از لوکاچ یاد می­کند و ضمن پذیرفتن و تفسیر آن (صورت انتزاعی­ترین بازتاب زیربناست و آفرینش هنری می­تواند بر آگاهی­هایی که خود نیز قادر به دگرگون ساختن واقعیت­اند، تاثیر بگذارد)، یادآور می­شود که: «صورت جز حلقه نهایی زنجیره­ای پایان ناپذیر از میانجی­گری­ها نیست.» آن­گاه برای چیره نمایی میانجی­ها در ذهن هنرمند، به چهار عامل تغییر دهنده آن میانجی­ها اشاره می­کند: مجموعه تاریخی (اوضاع و احوال)، تعلق نویسنده به یک طبقه و به گروهی از طبقه و در نتیجه آگاهی او، شخصیت و پرورش فرهنگی او و سرانجام، نوع ادبی برگزیدۀ نویسنده!

پس حالا اثر ادبیِ (به ضابطه تعریف اسکارپیت) مربوط به جنگ، متغیری خواهد بود که افزون بر نیاز به مطالعه آثار جنگ در جامعه و طبقات، به مطالعه چهار عامل میانجی و تأثیرگذار در ذهن نویسنده نیز نیازمند است.

ððð

از شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 و همزمان با دگرگون شدن شرایط اجتماعی در ایران بر اثر جنگ، ادبیاتی پدید آمد که پیشینه­اش را در دیگر ملت­های گرفتار جنگ نیز می­بینیم: ادبیات جنگ، شاید این روند با داستان­هایی از محسن مخملباف در مجموعه داستان­های «دو چشم بی­سو» و «شش تابلو» از عبدالحی شماسی و داستان بلند «مرغ آمین» سیروس طاهباز آغازید، اما تأثیر جنگ، شتابی برانگیخت که تا سال 1370 نزدیک به 1600 عنوان داستان کوتاه در مجلات و مجموعه داستان­ها و 46 رمان و داستان بلند، انتشار یافت.[4]

از 1359 تا 1373، بیش از 258 نویسنده[5] از زندگی روزانه در جبهه­ها، عملیات نظامی، شکنجه در بازداشتگاه­های دشمن، جنگ شهرها، آوارگی، مردم جنگ­زده و... نوشتند.

گویی ضرورت پیدایی و تقویت روحیه سلحشوری یا جنگ­طلبی، احساس وظیفه­ای را برمی­انگیخت تا حتی بی­توجه به ارزش­های هنری و ساختاری ادبی، گروهی به نوشتن داستان و رمان و شعر و دیگر مقوله­های ادبی بپردازند. در میان این گروه، چه طیفی از نویسندگان (اولین رأس مثلث یادشده از اسکارپیت) وجود داشتند؟

بیشتر کسانی که به پرسش «بهترین داستان جنگی که تاکنون خوانده­اید، کدام است؟» درافکنده شده در مقالی در نشریه ادبیات داستانی پاسخ گفته­اند، بیشتر کتاب­ها و نوشته­ها (دومین رأس یادشده از اسکارپیت) را چنین ارزیابی کرده­اند: «داستان نویسان، مدافع جنگ تحمیلی، هنوز موفق به نوشتن داستان جنگیِ خوب و حتی متوسطی نشده­اند...»[6]

از شمار این نویسندگان، چنان که اشاره شد، به محسن مخملباف می­توان اشاره کرد. «ویژگی مخملباف، تفکر مذهبی اوست. به راستی، او فعال­ترین کسی است که در زمینه جهت دادن هنر و ادبیات معاصر به سوی اعتقادات دینی گام برداشته و موفق­ترین هنرمند پس از انقلاب هم هست.»[7] او در مصاحبه­ای اعتقاد به «جهان­بینی غیب، شهادت و عالم پس از مرگ» را ویژگی­های کار خود برمی­شمارد.[8]

به یقین مخملباف و نویسندگانی چون: محسن سلیمانی، رضا رهگذر، ابراهیم حسن بیگی، فیروز زنوزی جلالی، مصطفی جمشیدی و... را می­توان در گروه «قصه­نویسان مسلمان»[9] گنجانید.

آنان به نمایندگی مذهبیان جامعه و ایدئولوژی­های حاکم بر آنان می­نوشتند، اما به راستی آیا آنان گروه نویسندگانی بودند که پیش­تر هم می­نوشتند و با انقلاب و پهن شدن خوان جمهوری اسلامی به نوشتن خود ادامه دادند؟ کارنامه نوشتاری اینان، گواهی می­دهد که اینان نونویسندگانی بودند که پس از انقلاب به نمایندگی حکومت و ایدئولوژی حاکم به قلم دست یافتند.

ابراهیم حسن بیگی، در بیشتر داستان­های دو مجموعه چته­ها (1374) و کره و گودال (1368) که در کردستان می­گذرد از جوانانی می­نویسد که به گروهک­ها می­پیوندند و پس از برانگیخته شدن از نامردمی­های سرکردگان خود، توبه می­کنند و به راه راست برمی­گردند. دیگر مضمونی که بدان بسیار روی کرده، حسرت آدمیانِ موقعیتِ اجتماعی از دست دادۀ پس از جنگ است.

فیروز زنوزی جلالی نیز در مجموعه داستان­های سال­های سرد (1368) خاک و خاکستر (1369) و روزی که خورشید سوخت (1370) به مضمون­هایی چون خشونت، خلأ روحی و مرگ می­پردازد.

و در جایی بی محابا می­گوید: «من در داستان­هایم یک سری حرف­های کلی دارم که باید زده شود و اصلا موجودیت آن­ها به خاطر بیان این حرف­هاست.»[10]

نمایه نوشته­ها، گفته­ها و شنیده­ها از این نویسندگان با نمایه دیگر داستان­های درباره جنگ، همسان می­نماید.[11] در بیشتر آن­ها راوی ـ شاهد، از چگونگی شهادت رزمنده­ای سخن می­گوید که «باعث تغییر و تحول راوی شده و او را واداشته تا در مسیر ایده­ها و اعتقادات شهید گام بردارد.»[12] و در برخی از آن­ها، شخصیتی که گذشته­ای غیر اخلاقی و ضد ارزشی دارد با انتخاب شهادت، چهره­­ای انسانی و حماسی از خود به جای می­گذارد.[13]

داستان­هایی که در این باره، به قوت نوشته شده­اند (مانند داستان قاصدک، از علی موذنی) یا به ضعف، در هر حال، در پی آن بوده­اند که ایدئولوژی­ای را به طور مستقیم نشان دهند. آنان که به فنون داستانی آشنا بودند، در این راه از رسوایی نهراسیدند و چنان نویسنده­ای که یادش شد، حکمت داستان­گویی را بیان حرف­های کلی برشمرده­اند. اما چه این باره داستان­نویسی ضعیف و چه آن­باره که به قوت به بیان مستقیم از ایدئولوژی می­پردازد، به گفته لوکاچ بیشترین خطر را در تاریخ نویسندگی کرده­اند: «مهم­ترین خطر برای تاریخ، برداشتی بسیار مستقیم از رابطه ایدئولوژی و آفرینش هنری است. از یک سو، چنین برداشتی به پراهمیت شمردن نویسندگانی می­انجامد که در آثارشان ایدئولوژی بیان می­شود که رضایت منتقد را جلب می­کند، و از سوی دیگر، بر این مبنا نوعی جدایی التقاطی میان هنر و جهان­نگری نمودار می­شود.»[14]

او درباره آفرینش هنری و ایدئولوژی، از دو گونه نویسنده سخن به میان می­آورد. نویسندگانی مانند گوته، والتر اسکات، پالزاک و تولستوی، و دیگر نویسندگانی مانند شیلر، بایرون، ویکتور هوگو و زولا که در گونه دوم، تاثیر مستقیم ایدئولوژی نویسنده در آفرینش­های او بسیار مهم­تر می­نماید تا گونه اوّل.

او درباره این نویسندگان می­نویسد که اینان به هنگامی که واقعیت زندگی با جهان­نگری­شان در تضاد باشد، برای انطباق واقعیت با جهان­نگری خودشان به تحریف واقعیت می­پردازند.[15]

لوکاچ، فیلسوف و منتقد مشهور مجارستانی، نیز میان شاعر جوینده جزیی در کلی با شاعر جوینده کلی در جزیی، چنان­ گوته، تفاوت می­گذارد؛[16] زیرا که جستن جزیی در کلی هر چند ساختاری و فنی صورت پذیرد، از تمثیل فراتر نمی­رود.

اگر اثر ادبی را به بیان نوعی آگاهی جمعی بدانیم، و در این­جا قصه­نویسان مسلمان را بیان کنندگان نوع آگاهی جمعی حاکم، چه چیز آنان را به بیان مستقیم ایدئولوژی­هایشان مبتلا کرد؟

البته در تحلیل جامعه­شناختی این قضیه، نمی­توان گفت که نویسنده آگاهی جمعی را باز می­تاباند، بلکه بر عکس، باید ساختارهایی پرورنده آگاهی جمعی را در نظر گرفت؛ نویسنده، تنها به آن آگاهی جمعی انسجام می­بخشد.

بنابر برداشت­های پوزیتویستی سده نوزدهم نیز نمی­توان از برقراری پیوند ایستای محتواهای ادبی، تصویرها و مفهوم­ها با منافع اقتصادی مسلط و آشکار جامعه، فراتر رفت[17] با این همه، اتهام اهداف سودجویانه برای این گونه نوشتن­ها همواره دست و پا می­گیرد و خاطر می­آزارد. البته دلایل اقتصادی اگر نتواند معضل کلیشه نویسی و مستقیم گویی را حل کند، معضل دیگری را که اشاره خواهد شد، می­تواند حل کرد؛ معضلی که البته داستان­های حرفه­ای را هم گرفتار کرده بود؛ نبود انگیزه خرید رمان­های حرفه­ای و غیر حرفه­ای برای مردمی که جنگ زده­اند.

حتی نشر آثار پاورقی­نویسان هم در آن دوران با کِسادی رو در روی شد. البته بماند که ناشران به همت خود یا فشار و تشویق­های حکومت به نشر آثار حماسه برانگیز روی می­آورند تا رمانتیک، و بماند که انقلاب در ایران، در جامعه گرفتار جنگ ایران آثار جامعه شناختی خود را هنوز می­نمایاند. از ویژگی­های انقلاب، سرکوبی و به وحشت دچار کردن بسیاری است که در انقلاب شرکت کرده­اند و نکرده­اند و یا آن که با انقلاب سازگار و ناسازگار بوده­اند. حتی افراد عادی نه تنها از سرگرمی­هایی که احتمالا برای آنها مشروع می­نماید، محروم می­شوند بلکه مراجع حکومتی جدید نیز آنان را به حال خودشان وانمی­گذارند[18]. انقلاب در دوره بحرانی خویش زندگی فرد عادی را در همه اعمالش زیر ذره بین می­گیرد. بحران مضاعف و ترکیبی انقلاب و جنگ، هم در نویسنده و هم در خواننده و هم در سیاست نشر تاثیر روانی و اجتماعی می­گذارد. اگر در جامعه­ای که به جنگ گرفتار می­شود، نویسنده­ای می­تواند داستانی بنویسد که جنگ را تخریب کننده می­شناساند، به یقین در جامعه در حال جنگ پس از وقوع انقلاب این نویسنده نتواند نوشت. الگوهای انقلابی بر الگوهای جنگ هم سایه می­افکند و مخالف جنگ را هم در هم می­کوبد. پس باید حماسه­ای بنویسند تا کارهایشان پذیرفته شود و این حماسه نویسی با ارزش­های حاکم در انقلاب نیز باید همسو باشد. رمان زمین سوخته احمد محمود، اما، از این شمار نیست. او در این رمان به جنگ جلوه­ای حماسه­ای می­بخشد: «وقتی باران شهید شد، چهره ننه باران به سنگ می­ماند. از چشمانش ـ که راست به رو به رو خیره شده­اند ـ انگار که آتش می­بارد. مثل خدنگ راست ایستاده است. قنداق تو پنجه­اش فشرده می­شود، نوار فشنگ رو سینه­اش برق می­زند. نگاه ننه باران، انگار که از آتش است.» اما در پایان و در آخرین فصل وقتی راوی به خانه می­رود تا به برادرش تلفن بزند، شبانه موشک محله و قهوه خانه را ویران می­کند. رمان به پایان می­رسد و مرگ همگانی سر می­رسد. راوی ایستاده بر لبه حفره ایجاد شده از انفجار موشک، بر تهی و پوچی­ای چشم می­دوزد که چشم­انداز نسل اوست؛ زمینی سوخته و پوچ. هرگز روحیه شهادت، ایثار و فرهنگ عاشورا، با این تهی و پوچ­انگاری نمی­سازد. پس نباید انتظار داشت که این اثر محمود، هر چند ورزیده تر از بسیاری از دیگر آثار مربوط به جنگ بود، جای شایسته خود و مانند خود را بیابد.

پس اکنون افزون بر بیان مستقیم ایدئولوژی، با مشکلی دیگر هم رودرروی­ایم؛ همسویی با جریان­های انقلاب و حکومت.

به گفته تحلیل­گران انقلاب، پس از انقلاب و سرنگونی نظام شاهنشاهی فعالان سیاسی جامعه ایرانی به گروه­های زیر تقسیم می­شوند:

1.      انقلابیان مذهبی و معتقد به ایدئولوژی اسلامی یا همان مکتبی­ها که به رهبری روحانیان سرسپردند و نیروهای خط امام را تشکیل می­دادند؛

2.      میانه­روان و یا لیبرال­های ملی­گرا که ضمن مخالفت با رژیم شاه قبل از انقلاب با برخوردهای تند و پس از انقلاب با برخوردهای انقلابی مخالف بودند و از سویی، خود را برای اداره جامعه شایسته­تر می­دانستند؛

3.      گروه­های چپ و چپ­گرای مخالف رژیم شاه که ضمن مخالفت با رژیم شاه با ایجاد جمهوری اسلامی مخالف بودند و بعد از سقوط رژیم به صف مخالفان جمهوری اسلامی پیوستند؛

4.              گروه­هایی که با رژیم پیشین موافق بودند و با به خطر افتادن منافعشان به صف مخالفان پیوستند.[19]

نویسندگانی که پس از انقلاب و در دوران جنگ و بعد از جنگ نوشتند، از کدامین گروه بوده­اند؟ شاید قصه­نویسان مسلمان از گروه یکم باشند، اما چنان که اشاره شد، چه بسا اینان قصه­نویسی را پس از انقلاب آغاز کردند و مهارت چندانی به فنون قصه­نویسی نداشتند. این که به بیان مستقیم ایدئولوژی­هایشان می­پرداختند مشکل مضاعف و پیچیده به این ناتوانی بود. اما آیا قصه­نویسانی که به گروه­های دیگر وابسته بودند، نیز هم میان ایدئولوژی و هنرشان می­خواستند خطی مستقیم بکشند یا خیر؟ البته در میان آنان بیشتر کسانی را می­توان یافت که به فنون و ساختارهای قصه­نویسی مهارت داشتند، اما آن

/ 3 نظر / 14 بازدید
سايه

نوشتن عين بلاهت است وقتی حرفی برای گفتن نداريم و انديشه ای برای تزريق وقتی حرفی برای گفتن دارید سعی کنید ننويسيد تا بدانيد ننوشتن چقدر سخت است و نوشتن چقدر دردناک است وقتی حرفی دارید و نمی توانید کاغذهای سفید را سیاه کنید!