يكي بود يكي نبود
کهنه روز سپری

هر سال که می گذرد بهار يکی از شکوقه هايش را از ياد می برد. می دانی از چه می ترسم؟ از مردن زير آواری از کلمه های بی تو بودن. نک که ساعت های شماته ای در گزارش دادن از زمان خيانت می ورزند بگذار در زير صفر درجه وفای تو بميرم با زمستان در زمستان بر زمستان از زمستان به زمستان...    

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤ - رضا