يكي بود يكي نبود
مغازله پنهانی

نامم را

بر گردونه نامت قرعه می کشم

وبه دنبال گمگشته حرفی از حروف نامم

در مرتع خيالت

گريه می کنم

هنوز آهوی هست

ميان انبوه زلفت پريش

که از بوی گس تنم

کرده است کمين؟

وهنوز صياد من است

با هزار ترفند غريب

ونک نمازی سوی کجا؟

کعبه

از چشمان تو مشکی تر نيست!

آه هم 

راز تپش ناک تری است

زير آن اهرام برافراشته سينه تو

که به گمانم می لرزند

وقت نماز شب پنهانی تو.

 

وامانده ترين ماهی سرخ نوروزی

راستی

بر خطوط کف نيلی دستان تو

پيداست هنوز؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳ - رضا

العازری دگر

آغاز خواهم شد

ازتوفان خنده ات

بر سماجت جمع ناشدنی چروک پيراهنم

که صدمين بار هم

 گرمای آهنين اتو را

 باور نکرد.

بگذار بگويم که عطر پيراهنم

ته مانده بوی سيگاری است که

غروب

آن پيغمبر يک لا قبا

ـ که همه روزنامه ها

به غلط نوشتند که او موسی است

بی آن که يد بيضايی نشانشان دهد ـ

بر بدنم دميد

تا زنده شوم

ومن سهمم از عيسی

 همين بود که

پيرهنی چروک پوشم و

ديار بمانم.

اکنون بخند!

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳ - رضا