خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
رضا
آرشیو وبلاگ
تیر ۸۸
اسفند ۸٦
اردیبهشت ۸٦
آذر ۸٥
آبان ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤
بهمن ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
لینک دوستان
سفینه
خوابگرد
از زبان ديگران
آدم و حوا
خيزران
خبرگزاری آينده روشن
وب گردی
نوشتن همين و تمام
سايه
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
(تحقیقی از این جانب درباره تاثیر جنگ در جامعه نویسندگان ایران)
مطالعه تأثیر جنگ در جامعه ادیبان (داستان نویسان و شاعران)، از نوع مطالعه جامعه شناختی ادبی نیست بلکه نوعی نگاه جامعه شناسانه به ادبیات است. جامعه شناسی ادبی را روشی مربوط به علم و ادبیات میدانند و آن را علمِ تاریخی ـ جامعهشناختی ادبیات تعریف میکنند.
اما جامعهشناسی ادبیات از نگاه اسکارپیت به مطالعه سه رأس نویسندگان، کتابها و خوانندگان میپردازد.
جنگ، از آن روی که پدیدهی نامنظم و بیعلت نیست، از آن روی که ویژگیهای اقتصادی مربوط به خود را دارد، از آن روی که آثار جمعیتی ویژهی به بار میآورد، از آن روی که همواره پیامدهای روانی در جامعه میگذارد، و از آن روی که در هر ملتی نشانی قومی به خود میگیرد، تأثیری شگرف در آن سه رأس یاد شده از اسکارپیت میگذارد.
اریش کوهلر، در مقاله تزهایی درباره جامعهشناسی ادبیات، جملهای(حقیقت اجتماعی در ادبیات، همانا صورت است) را از لوکاچ یاد میکند و ضمن پذیرفتن و تفسیر آن (صورت انتزاعیترین بازتاب زیربناست و آفرینش هنری میتواند بر آگاهیهایی که خود نیز قادر به دگرگون ساختن واقعیتاند، تاثیر بگذارد)، یادآور میشود که: «صورت جز حلقه نهایی زنجیرهای پایان ناپذیر از میانجیگریها نیست.» آنگاه برای چیره نمایی میانجیها در ذهن هنرمند، به چهار عامل تغییر دهنده آن میانجیها اشاره میکند: مجموعه تاریخی (اوضاع و احوال)، تعلق نویسنده به یک طبقه و به گروهی از طبقه و در نتیجه آگاهی او، شخصیت و پرورش فرهنگی او و سرانجام، نوع ادبی برگزیدۀ نویسنده!
پس حالا اثر ادبیِ (به ضابطه تعریف اسکارپیت) مربوط به جنگ، متغیری خواهد بود که افزون بر نیاز به مطالعه آثار جنگ در جامعه و طبقات، به مطالعه چهار عامل میانجی و تأثیرگذار در ذهن نویسنده نیز نیازمند است.
ððð
از شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 و همزمان با دگرگون شدن شرایط اجتماعی در ایران بر اثر جنگ، ادبیاتی پدید آمد که پیشینهاش را در دیگر ملتهای گرفتار جنگ نیز میبینیم: ادبیات جنگ، شاید این روند با داستانهایی از محسن مخملباف در مجموعه داستانهای «دو چشم بیسو» و «شش تابلو» از عبدالحی شماسی و داستان بلند «مرغ آمین» سیروس طاهباز آغازید، اما تأثیر جنگ، شتابی برانگیخت که تا سال 1370 نزدیک به 1600 عنوان داستان کوتاه در مجلات و مجموعه داستانها و 46 رمان و داستان بلند، انتشار یافت.
از 1359 تا 1373، بیش از 258 نویسنده از زندگی روزانه در جبههها، عملیات نظامی، شکنجه در بازداشتگاههای دشمن، جنگ شهرها، آوارگی، مردم جنگزده و... نوشتند.
گویی ضرورت پیدایی و تقویت روحیه سلحشوری یا جنگطلبی، احساس وظیفهای را برمیانگیخت تا حتی بیتوجه به ارزشهای هنری و ساختاری ادبی، گروهی به نوشتن داستان و رمان و شعر و دیگر مقولههای ادبی بپردازند. در میان این گروه، چه طیفی از نویسندگان (اولین رأس مثلث یادشده از اسکارپیت) وجود داشتند؟
بیشتر کسانی که به پرسش «بهترین داستان جنگی که تاکنون خواندهاید، کدام است؟» درافکنده شده در مقالی در نشریه ادبیات داستانی پاسخ گفتهاند، بیشتر کتابها و نوشتهها (دومین رأس یادشده از اسکارپیت) را چنین ارزیابی کردهاند: «داستان نویسان، مدافع جنگ تحمیلی، هنوز موفق به نوشتن داستان جنگیِ خوب و حتی متوسطی نشدهاند...»
از شمار این نویسندگان، چنان که اشاره شد، به محسن مخملباف میتوان اشاره کرد. «ویژگی مخملباف، تفکر مذهبی اوست. به راستی، او فعالترین کسی است که در زمینه جهت دادن هنر و ادبیات معاصر به سوی اعتقادات دینی گام برداشته و موفقترین هنرمند پس از انقلاب هم هست.» او در مصاحبهای اعتقاد به «جهانبینی غیب، شهادت و عالم پس از مرگ» را ویژگیهای کار خود برمیشمارد.
به یقین مخملباف و نویسندگانی چون: محسن سلیمانی، رضا رهگذر، ابراهیم حسن بیگی، فیروز زنوزی جلالی، مصطفی جمشیدی و... را میتوان در گروه «قصهنویسان مسلمان» گنجانید.
آنان به نمایندگی مذهبیان جامعه و ایدئولوژیهای حاکم بر آنان مینوشتند، اما به راستی آیا آنان گروه نویسندگانی بودند که پیشتر هم مینوشتند و با انقلاب و پهن شدن خوان جمهوری اسلامی به نوشتن خود ادامه دادند؟ کارنامه نوشتاری اینان، گواهی میدهد که اینان نونویسندگانی بودند که پس از انقلاب به نمایندگی حکومت و ایدئولوژی حاکم به قلم دست یافتند.
ابراهیم حسن بیگی، در بیشتر داستانهای دو مجموعه چتهها (1374) و کره و گودال (1368) که در کردستان میگذرد از جوانانی مینویسد که به گروهکها میپیوندند و پس از برانگیخته شدن از نامردمیهای سرکردگان خود، توبه میکنند و به راه راست برمیگردند. دیگر مضمونی که بدان بسیار روی کرده، حسرت آدمیانِ موقعیتِ اجتماعی از دست دادۀ پس از جنگ است.
فیروز زنوزی جلالی نیز در مجموعه داستانهای سالهای سرد (1368) خاک و خاکستر (1369) و روزی که خورشید سوخت (1370) به مضمونهایی چون خشونت، خلأ روحی و مرگ میپردازد.
و در جایی بی محابا میگوید: «من در داستانهایم یک سری حرفهای کلی دارم که باید زده شود و اصلا موجودیت آنها به خاطر بیان این حرفهاست.»
نمایه نوشتهها، گفتهها و شنیدهها از این نویسندگان با نمایه دیگر داستانهای درباره جنگ، همسان مینماید. در بیشتر آنها راوی ـ شاهد، از چگونگی شهادت رزمندهای سخن میگوید که «باعث تغییر و تحول راوی شده و او را واداشته تا در مسیر ایدهها و اعتقادات شهید گام بردارد.» و در برخی از آنها، شخصیتی که گذشتهای غیر اخلاقی و ضد ارزشی دارد با انتخاب شهادت، چهرهای انسانی و حماسی از خود به جای میگذارد.
داستانهایی که در این باره، به قوت نوشته شدهاند (مانند داستان قاصدک، از علی موذنی) یا به ضعف، در هر حال، در پی آن بودهاند که ایدئولوژیای را به طور مستقیم نشان دهند. آنان که به فنون داستانی آشنا بودند، در این راه از رسوایی نهراسیدند و چنان نویسندهای که یادش شد، حکمت داستانگویی را بیان حرفهای کلی برشمردهاند. اما چه این باره داستاننویسی ضعیف و چه آنباره که به قوت به بیان مستقیم از ایدئولوژی میپردازد، به گفته لوکاچ بیشترین خطر را در تاریخ نویسندگی کردهاند: «مهمترین خطر برای تاریخ، برداشتی بسیار مستقیم از رابطه ایدئولوژی و آفرینش هنری است. از یک سو، چنین برداشتی به پراهمیت شمردن نویسندگانی میانجامد که در آثارشان ایدئولوژی بیان میشود که رضایت منتقد را جلب میکند، و از سوی دیگر، بر این مبنا نوعی جدایی التقاطی میان هنر و جهاننگری نمودار میشود.»
او درباره آفرینش هنری و ایدئولوژی، از دو گونه نویسنده سخن به میان میآورد. نویسندگانی مانند گوته، والتر اسکات، پالزاک و تولستوی، و دیگر نویسندگانی مانند شیلر، بایرون، ویکتور هوگو و زولا که در گونه دوم، تاثیر مستقیم ایدئولوژی نویسنده در آفرینشهای او بسیار مهمتر مینماید تا گونه اوّل.
او درباره این نویسندگان مینویسد که اینان به هنگامی که واقعیت زندگی با جهاننگریشان در تضاد باشد، برای انطباق واقعیت با جهاننگری خودشان به تحریف واقعیت میپردازند.
لوکاچ، فیلسوف و منتقد مشهور مجارستانی، نیز میان شاعر جوینده جزیی در کلی با شاعر جوینده کلی در جزیی، چنان گوته، تفاوت میگذارد؛ زیرا که جستن جزیی در کلی هر چند ساختاری و فنی صورت پذیرد، از تمثیل فراتر نمیرود.
اگر اثر ادبی را به بیان نوعی آگاهی جمعی بدانیم، و در اینجا قصهنویسان مسلمان را بیان کنندگان نوع آگاهی جمعی حاکم، چه چیز آنان را به بیان مستقیم ایدئولوژیهایشان مبتلا کرد؟
البته در تحلیل جامعهشناختی این قضیه، نمیتوان گفت که نویسنده آگاهی جمعی را باز میتاباند، بلکه بر عکس، باید ساختارهایی پرورنده آگاهی جمعی را در نظر گرفت؛ نویسنده، تنها به آن آگاهی جمعی انسجام میبخشد.
بنابر برداشتهای پوزیتویستی سده نوزدهم نیز نمیتوان از برقراری پیوند ایستای محتواهای ادبی، تصویرها و مفهومها با منافع اقتصادی مسلط و آشکار جامعه، فراتر رفت با این همه، اتهام اهداف سودجویانه برای این گونه نوشتنها همواره دست و پا میگیرد و خاطر میآزارد. البته دلایل اقتصادی اگر نتواند معضل کلیشه نویسی و مستقیم گویی را حل کند، معضل دیگری را که اشاره خواهد شد، میتواند حل کرد؛ معضلی که البته داستانهای حرفهای را هم گرفتار کرده بود؛ نبود انگیزه خرید رمانهای حرفهای و غیر حرفهای برای مردمی که جنگ زدهاند.
حتی نشر آثار پاورقینویسان هم در آن دوران با کِسادی رو در روی شد. البته بماند که ناشران به همت خود یا فشار و تشویقهای حکومت به نشر آثار حماسه برانگیز روی میآورند تا رمانتیک، و بماند که انقلاب در ایران، در جامعه گرفتار جنگ ایران آثار جامعه شناختی خود را هنوز مینمایاند. از ویژگیهای انقلاب، سرکوبی و به وحشت دچار کردن بسیاری است که در انقلاب شرکت کردهاند و نکردهاند و یا آن که با انقلاب سازگار و ناسازگار بودهاند. حتی افراد عادی نه تنها از سرگرمیهایی که احتمالا برای آنها مشروع مینماید، محروم میشوند بلکه مراجع حکومتی جدید نیز آنان را به حال خودشان وانمیگذارند. انقلاب در دوره بحرانی خویش زندگی فرد عادی را در همه اعمالش زیر ذره بین میگیرد. بحران مضاعف و ترکیبی انقلاب و جنگ، هم در نویسنده و هم در خواننده و هم در سیاست نشر تاثیر روانی و اجتماعی میگذارد. اگر در جامعهای که به جنگ گرفتار میشود، نویسندهای میتواند داستانی بنویسد که جنگ را تخریب کننده میشناساند، به یقین در جامعه در حال جنگ پس از وقوع انقلاب این نویسنده نتواند نوشت. الگوهای انقلابی بر الگوهای جنگ هم سایه میافکند و مخالف جنگ را هم در هم میکوبد. پس باید حماسهای بنویسند تا کارهایشان پذیرفته شود و این حماسه نویسی با ارزشهای حاکم در انقلاب نیز باید همسو باشد. رمان زمین سوخته احمد محمود، اما، از این شمار نیست. او در این رمان به جنگ جلوهای حماسهای میبخشد: «وقتی باران شهید شد، چهره ننه باران به سنگ میماند. از چشمانش ـ که راست به رو به رو خیره شدهاند ـ انگار که آتش میبارد. مثل خدنگ راست ایستاده است. قنداق تو پنجهاش فشرده میشود، نوار فشنگ رو سینهاش برق میزند. نگاه ننه باران، انگار که از آتش است.» اما در پایان و در آخرین فصل وقتی راوی به خانه میرود تا به برادرش تلفن بزند، شبانه موشک محله و قهوه خانه را ویران میکند. رمان به پایان میرسد و مرگ همگانی سر میرسد. راوی ایستاده بر لبه حفره ایجاد شده از انفجار موشک، بر تهی و پوچیای چشم میدوزد که چشمانداز نسل اوست؛ زمینی سوخته و پوچ. هرگز روحیه شهادت، ایثار و فرهنگ عاشورا، با این تهی و پوچانگاری نمیسازد. پس نباید انتظار داشت که این اثر محمود، هر چند ورزیده تر از بسیاری از دیگر آثار مربوط به جنگ بود، جای شایسته خود و مانند خود را بیابد.
پس اکنون افزون بر بیان مستقیم ایدئولوژی، با مشکلی دیگر هم رودررویایم؛ همسویی با جریانهای انقلاب و حکومت.
به گفته تحلیلگران انقلاب، پس از انقلاب و سرنگونی نظام شاهنشاهی فعالان سیاسی جامعه ایرانی به گروههای زیر تقسیم میشوند:
1. انقلابیان مذهبی و معتقد به ایدئولوژی اسلامی یا همان مکتبیها که به رهبری روحانیان سرسپردند و نیروهای خط امام را تشکیل میدادند؛
2. میانهروان و یا لیبرالهای ملیگرا که ضمن مخالفت با رژیم شاه قبل از انقلاب با برخوردهای تند و پس از انقلاب با برخوردهای انقلابی مخالف بودند و از سویی،3. خود را برای اداره جامعه شایستهتر میدانستند؛
4. گروههای چپ و چپگرای مخالف رژیم شاه که ضمن مخالفت با رژیم شاه با ایجاد جمهوری اسلامی مخالف بودند و بعد از سقوط رژیم به صف مخالفان جمهوری اسلامی پیوستند؛
5. گروههایی که با رژیم پیشین موافق بودند و با به خطر افتادن منافعشان به صف مخالفان پیوستند.
نویسندگانی که پس از انقلاب و در دوران جنگ و بعد از جنگ نوشتند، از کدامین گروه بودهاند؟ شاید قصهنویسان مسلمان از گروه یکم باشند، اما چنان که اشاره شد، چه بسا اینان قصهنویسی را پس از انقلاب آغاز کردند و مهارت چندانی به فنون قصهنویسی نداشتند. این که به بیان مستقیم ایدئولوژیهایشان میپرداختند مشکل مضاعف و پیچیده به این ناتوانی بود. اما آیا قصهنویسانی که به گروههای دیگر وابسته بودند، نیز هم میان ایدئولوژی و هنرشان میخواستند خطی مستقیم بکشند یا خیر؟ البته در میان آنان بیشتر کسانی را میتوان یافت که به فنون و ساختارهای قصهنویسی مهارت داشتند، اما آنان به حکم آن که بیرون از نیروهای فعال انقلابی و حاکم بودند، در انزوا کابوسها و آشفتگیهایشان را در اثرهایشان باز میتاباندند. آنان نسبت به دنیایی که در آن بودند، احساس بیگانگی میکردند و میکوشیدند که از تاریخ رسمی ملتشان دوری گزینند و به تاریخ خیالی پناه برند تا راز نهفته در پس واقعیتهای روزمره را برون افکنند این نوع نویسندگان، از آن روی که جمعیتی پریش دارند و اگر هم به حلقه هم آیند نمیتوانند جهانبینی خود را به تماشا بنشینند (از آن روی که خصایص انقلاب بر آنان حکم میکند) از کلی اندیشیهای پیشین میپرهیزند. و از دیدی جزءنگر، به پیچیدگی و تناقض روح انسانی میپردازند. گرایش به رئالیسم جادویی در میان نویسندگان پس از جنگ از همین روی است. مانند پارسیپور در «طوبی و معنای شب»، مدرسی در «کتاب آدمهای غایب» روانیپور در «اهل غرق» از شیوه فضاسازی و شخصیت پردازی مارکز تاثیر پذیرفتند.
انقلاب و جنگ، به بیرون از مرزهای وطن کوچید که مشغله برخی دیگر از نویسندگان را فراهم کرد؛ ادبیات مهاجرت، ثریا در اغمای اسماعیل فصیح از آن شمار است. جلال آریان از آبادان جنگ زده به تهران میآید تا از آنجا به پاریس برود و خواهرزاده ثریا را به ایران بیاورد. ثریا که پس از کشته شدن شوهرش در تظاهرات انقلاب برای ادامه تحصیل به پاریس رفته، بر اثر حادثهای بستری و مصدوم شده است.
نویسندگانی مانند گلی ترقی، معروفی، گلشیری، مدرس صادقی و... در داستانهایی کوتاه، و فصیح، کوشان و گلابدرهای در رمانهایی به جنبههای متفاوت مهاجرت پرداختهاند. جنگ افزون بر انقلاب عامل شتاب زایی میشود برای مهاجرت. که البته باز هم گرایش نویسندگان را به ادبیات مهاجرت میتوان نشان از نوعی اجتماعی نگری آنان دانست.
دیگر آن که باید افزود، پدیده جنگ با آگاهی ممکن جمعی برخی از نویسندگان جامعه ناهمسان و ناهمساز بود. آگاهی ممکن آنگاه صورت میپذیرد که آگاهی پیشتر لازم، منتقل شود و آنگاه ساختار روانی فرد منطبق با آن نوع آگاهی گردد و وابستگی آن آگاهیها به گروه روشن شود و بر فرد، اطلاعات آن سوی این آگاهی برتابیده باشد.
جنگ در هر ملتی، ویژگی قومی و ملی آن مرز و بوم را به خود میگیرد. جنگ ایران و عراق، برای رزمندگان داوطلب و غیر داوطلب ایرانی حماسهای مقدس بود؛ آمیخته به شعارها و باورهایی مقدس. شاید عناصری چون روحیه شهادتطلبی با آگاهی ممکن گروهی برخی از نویسندگان همسان نبود. با این همه، چرا این گروه از نویسندگان ادبیات جنگ را به گونهای حتی زیرزمینی و پنهان و حتی مخالف با آگاهی جمعی گروه مخالف، ننوشتند و نپروراندند؟
