يكي بود يكي نبود
هبوط

وقتی من

زير سقاخانه چشمان تو بيدار شدم

يادت هست:

رگ های تنم سبز و

ديدگانم قرمز بود.

وقتی من

آروغ زدم بر در ديوار بهشت

حوا !

يادت هست:

پلک هايم لب تسنيم نگاهت

آسوده غنود.

وقتی من

دست به اندام تو و

نفرت و سيب

يادت هست؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢ - رضا

رطوبت فرياد

چه زود گريستيم بر مسيح
وهنوز
انگشت اشارتش را
برايمان زنده نگه داشته بود.

چه زود گريستيم بر حسين
وهنوز
رطوبت فرياد
بر لبان ترک خورده اش نخشکيده بود.
ما بر خون می گرييم وصليب
وحسين و مسيح را
در جلجتا و کربلا
به تکرار تازيانه های انتظار
وانهاده ايم.


فتح عطش

پدر دستار گران قيمتى را بر سر پسرش مى بندد. بعد هم زره را بدشوارى بر تن او مى كند. پسر هم قد پدر است و بالاتنه اى پهن دارد. چشمان پسر به دستان پدر است. تكان نمى خورد و اشكش را از نگاه پدر پنهان مى كند.
- تنها مرد سپاه تويى. آبروى دينى كه برايش مى جنگيم در گرو رزم استوار توست.
- مى دانم پدر، مى دانم.
شمشيرش را از نيام بيرون مى كشد و در برابر تيغ آفتاب مى گيرد. و بعد كه از آن مطمئن مى شود در نيامش مى گذارد و دودستى آن را در برابر ديده هاى پسر مى گيرد. صورت مهربان و خسته پدر و دستانش و شمشيرى كه به پسر تقديم مى كند، در زلال اشك هاى پسر موج مى خورد.
آن سوى، در ميان خيمه ها زنى از جگر فرياد برمى كشد. پدر و پسر به طرف خيمه برمى گردند. پسر از پدر پيش مى افتد كه به سوى خيمه رود; اما دست پدر كه بر شانه اش مى خورد و هلهله دشمن، او را منصرف مى كند. پدر به سمت يابوى خسته اى مى رود كه از صبح با سوارانى كه رفته اند و برنگشته اند بر زمين داغ و شوره زار تاخته است. افسارش را مى گيرد و آن را به طرف پسرش مى آورد. پسر افسار را با دستى مى گيرد و با دست ديگر، براى آخرين بار، دست پدر را مى گيرد و به طرف لبانش نزديك مى كند. پدر دستش را پس مى کشد: «پس چرا منتظرى پسرم؟ حركت كن!»
اينك در ميان خيمه ها چند زن فرياد مى كشند. پسر به جلو پايش نگاه مى كند و عرق پيشانيش را با دست مى گيرد و پايش را بر ركاب مى گذارد. قدرى تأمل مى كند و به پدر مى نگرد. پدر سؤالى را در چشمان پسرش رصد مى كند.
- چيزى مى خواهى بگويى پسرم؟ بگو!
- نه پدر، نه... مى خواستم... گفتم شايد، شايد بدانى!
- بگو پسرم! وقت نيست. هلهله شان را نمى شنوى؟
پايش را از ركاب درمى آورد و سرش را پايين مى اندازد. بغضش را فرومى كشد. پدر او را در آغوش مى گيرد و اشك را از چشمان پسرش مى ستاند و به سينه اش مى مالد.
- چه مى خواهى بگويى اين دم رفتن، پسرم؟ بگو! مرا آزار مده!
- عطش رمقى برايم نگذاشته، پدر!
چشمان پدر بتعجب باز مى شود: «راست مى گويى پسرم؟ مگر مشك ها آب ندارند؟»
پدر شانه هاى پسر را محكم مى چسبد. به زمين چشم مى دوزد. با زبانش، لبان خشكش را لمس مى كند. دوباره به چهره پسرش و بعد، به سوى دشمن مى نگرد كه از هلهله شان كم كرده اند. دست از شانه هاى پسرش برمى دارد و به سوى آنان مى رود.
- از جوان مردى نيست كه تشنه به جنگتان بياييم و شما سيراب باشيد. مشك هايمان خالى است. مشكى برايمان نمى دهيد تا تاب جنگ كردن بيابيم؟
فرمانده سپاه عظيم دشمن كه از سپاهِ كم و انگشت شمار آنان آسوده خاطر است، چون فرياد فرمانده سپاه حريفش را مى شنود، به سربازانش دستور مى دهد تا مشك هاى آنان را پرآب كنند.
فرمان فرمانده گوش به گوش مى رسد. ناگهان بانگى از ميان لشكر برمى خيزد: «همه مشك ها از آب تهى شده.»
فرمانده لشكر از جايش برمى خيزد و با چشمان و ابروان درهم كشيده به اطرافيانش مى نگرد: «اگر چنين است، هيچ راهى براى رسيدن به آب نيست؟»
- خير قربان. سه روز تا رسيدن به شط راه است.
- پس... بنابراين اگر به جنگ ادامه دهيم، بازنده ما خواهيم بود; با اين همه افراد و نفر. پس بهتر است هرچه زودتر خود را به آب برسانيم.
و سپس دستور به توقف جنگ مى دهد. اما پس از فرسخ ها راه، شط آخرين قطره هاى حياتش را به ماهيان محتضرى مى داد كه بر كف ماسه اى برمى جهيدند و چشمانشان، كه از آفتاب تار و سياه مى شد، آنان را به آب رهنمون نمى شد.


پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢ - رضا