يكي بود يكي نبود
تو بدی

- نه، نه . نه .
قايم باشك . قايم باشك ، قايم باشك..
نگاه كن رضا مامانم اگر بفهمه منو مي زنه ، ها .
نه خير نمي فهمه .
اصلا من با توقهرم.
برو قهر باش . . . نگاه كن فاطي ! فاطي ! اگر بياي خونه بازي ، يه چيز خوب بهت نشون مي دم ها .
اِ ، اگه راس مي گي بگو چيه ؟
يه تمبر خيلي قشنگه .
راس مي گي ؟
آره ولي اول بيا بازي كنيم، بعدش .‍
مامانت كه ما رو ديد. اومد يه نيشگون از تو گرفت وبعدش هم گوش من رو چرخوند . من داد مي زدم: (( زن عمو .زن عمو! به خدا غلط كردم.)) وتو گريه مي كردي .
ديگه شديم مثل اونا كه با هم قهرند . مي ترسيدي از مامانت . هميشه مي ترسيدي از مامانت ، حتي وقتي بزرگ شدي .
اومدم دنبالت دم در مدرسه تون . بهم گفتي : (( تورو خدا دست از سرم بردار. مامانم بفهمه . . .))
ـ نه نمي فهمه تازه شم الان كه ديگه بزرگ شديم . بعدشم مگر چي مي شه؟ زن عمو اين قدرا هم كه خيال مي كني بد اخلاق نيست . اگرهم بفهمه ، بهش بگو كه منو دوست داري .
لب هاتو غنچه كردي كه چيزي بگي اما زدي زير خنده .بعدش هم گفتي : ((خب .حالا كجا بريم؟ ))
من چه مي دونم كي چاغولي ما رو به مامانت داده بود . ما كه كاري نكرده بوديم .رفتي با هم ديگه تو پارك نشستيم وتخمه شكستيم .حالا كي ما رو ديده بود خدا مي دونه .ما كه كاري نكرده بوديم .
صبر كن ، كجا مي ري ؟ نگاه كن فاطي با تويم .
ول كن چادرم رو ، موجي .
گوش كن فاطي تو رو خدا بذار حرفامو بزنم . نگاه كن رنگ وروم رو. به خدا دارم از حال مي رم ها ؟ مگر خودت همون روز كه تو پارك نشسته بوديم نگفتي كه بزرگ كه بشي ، زنم مي شي؟ ها خودت نگفتي؟
منم حميد رو دوست داشتم . همه مي گفتن ما مثل دو تا داداش مي مونيم . با هم ديگه مي اومديم باهم ديگه مي زفتيم . خب اون شانسش خوب بود . بعدش هم كه اون دانشگاه قبول شد و من نشدم . وضعشون هم كه از ما بهتر نبود . اصلا اين ها اين ها كه نشد حرف،كي مي گفت اون سر به زيره ؟ به خدا خودم يه بار ديدمش كه با مبصر كلاسمون عكس يه زن لخت رو داشتن نگاه مي كردن . برا همي وقتي فهميد من اونو ديدم چند هفته باهام قهر بود.
اصلا اگر من نبودم ، اون تورو نمي شنناخت .بعدش هم چون فهميده بود كه تو دختر عموي مني ، بهتون اطمينان كرده بودن . به خدا اين رو خودش يه بار بهم گفت .وقتي كه فهميدم مي خواد بياد خواستگاري تو ، بهش گفتم كه تو غير از من با كسي عروسي نمي كني . اونم بهم پوزخند زد و گفتش، نخواستيم .دختر عموت مال خودت .برا همي با خيال راحت رفتم سربازي .بعذش هم كه فهميدم به خدا ديوونه شدم .
صبر كن كجا مي خواي بري ؟ اين موقع خوب نيست يه دختر توي قبرستون باشه . ضبر كن حرفامو بزنم بهت ، بعدش با هم مي ريم..
از سربازي برگشتم ، فهميدم رفته جبهه و خبري ازش نيست . فقط به خاطر تو شد كه منم دوباره پا شدم رفتم جبهه . بعدشم كه خبر شهادت اون رو با خبر مجروح شدن من براتون آوردن .
خب كه چي نمي بيني كه تنم چه طوري داره مي لرزه ؟آخه تا كي ؟ من اون همه سال به غير از تو به هيچ دختر ديگه اي فكر نكردم ،.حالا هم كه مامانت راضي شده ، تو داري قر وناز مي ياري كه نمي خواي بعد از شوهر شهيدت ، عروس بشي ؟
كجا مي ري گفتم اين وقت غروب خوب نيست. . .
برو گم شو موجي ! سر قبر حميد دهنم رو باز نكن.!
فاطي نگاه كن ! نگاه كن ! بد جنس بازي در نيار ، هيچ. . . هيچ وقت فا فا فاطي من من به تو ، به تو . . . فحش . . .
اِ وا ! رضا چي شد … رضا . . .
فاطي مي ياي خونه بازي ؟
نه ، فقط قايم باشك ، قايم باشك ، قايم باشك .
نه خير، من اصلا از قايم باشك خوشم نمي ياد .
آخه مامانم بفهمه مي زندم ، ها ؟
نه خير ، نمي فهمه .
اصلا من با تو قهرم .
برو قهر باش ، برو . . . نگاه كن فاطي ، فاطي ! اگه بياي با من بازي كني . . .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱ - رضا

 

رستاخيز کلمات. من زارترين و بی چاره ترين ام. چون من هم کلمه ای هستم. حروف من واج هايی است که هيچ مشابهتی با واج های دنيا ندارد. من بدبخت ترين ام.
...

...
«سلاخی می گريست / به قناری کوچکی دل باخته بود.» احمد شاملو

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱ - رضا

 

نبوديم که آمدی. منتظرت بوديم. باور نداشتيم که نمی يايی. تا راه افتاديم غروب شده بود. خواستيم برويم، گريه کرديم. برايت نوشته ای نگذاشتيم. گفتيم خودت می فهمی.
...
سر خاک زن عمو چيزی نديدم که غريب باشد و درکش نکنم. همه چيز سر جايش بود، حتی قبر زن عمو هم سرجايش بود. اين را باور دارم. ديدم. قبر کسان ديگرم را هم ديدم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱ - رضا

 

قرار است که انسان از آن سان که خویشتنش را در بلاد نسیان خیز حوادث به غارت گران نام باخته و از آن سان که ديگر برايش عزتی به جا نمانده است در کربلا ذبح شود.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱ - رضا

 

داريم می نويسيم . خب . اما قرارمان هنوز سر جایش هست. بعد از آن که نوشتيم همه با هم فرياد می کشيم . آن قدر بلند که بمیريم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱ - رضا

 

آن قدر سراسيمه نديده بودمت . آن قدر نشستی و گريستی که حالا مرا نمی توانی ببينی . کوری اما نه يعقوبی .تا در دام زلیخا گرفتارم با همان چشمان نابینایت چشم انتظارم باش.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱ - رضا